قصه عاشق شدن پسر پادشاه ـ سری دختر زیبا روی ـ فقیر #######
Автор: جاغوری فردا (Jaghori Tomorrow)
Загружено: 2025-12-27
Просмотров: 68
درست است! این هم قصهی عاشق شدن پسر پادشاه سرِ دختر فقیر به زبان ساده و شیرین:
قصهٔ پسر پادشاه و دختر فقیر
روزی روزگاری، در سرزمینی دور، پادشاهی زندگی میکرد که تنها یک پسر داشت. پسر پادشاه جوانی بود دانا، مهربان و شجاع. اما پادشاه آرزو داشت تنها وارثش با دختر یک وزیر یا یک شاهزاده ازدواج کند تا عزت و شوکتشان بیشتر شود.
در همان کشور، در گوشهای از یک ده کوچک، دختر فقیری با مادرش زندگی میکرد. دختری ساده، پاکدل و کارگر؛ اما زیبایی و نجابتی داشت که زبانزد ده بود. نامش «مهربانو» بود.
آغاز عاشقی
یک روز پسر پادشاه برای شکار از قصر بیرون شد. در راه اسبش رم کرد و به کنار چشمهای در همان ده افتاد. مهربانو که برای آوردن آب آمده بود، وقتی دید جوان مجروح است، بیدرنگ کمکش کرد، زخمهایش را بست و برایش آب آورد.
پسر پادشاه برای نخستین بار در زندگیاش، مهربانی را بدون حساب و کتاب دید. همان لحظه دلش شور عجیبی گرفت… فهمید که دلش اسیر نگاه آرام مهربانو شده است.
دیدارهای پنهانی
پسر پادشاه هر روز به بهانهی شکار به آن چشمه میآمد. او و مهربانو باهم صحبت میکردند؛ از دنیا، از امید، از زندگی. کمکم هر دو عاشق هم شدند.
اما مهربانو میدانست که پادشاه هیچگاه دختر فقیر را به همسری پسرش نمیدهد…
خشم پادشاه
وقتی خبر عشق شاهزاده به یک دختر فقیر به گوش پادشاه رسید، سخت خشمگین شد. او پسرش را تهدید کرد:
«اگر دست از این عشق برنداری، از ولیعهدی محرومت میکنم!»
اما پسر گفت:
«پدر! من پادشاهی میخواهم که بر اساس عدالت باشد، نه غرور. اگر مهربانو نباشد، تاج و تخت به کارم نمیآید.»
آزمون پادشاه
پادشاه برای اینکه دختر فقیر را بیآبرو کند، او را امتحان گرفت. گفت:
«اگر تو واقعاً شایستهٔ پسر من باشی، باید سه کار انجام دهی:
۱. بدون طلا و مال، برای قصر یک هدیه بیاوری.
۲. چیزی را نشان دهی که همه دارند، ولی کسی آن را نمیبیند.
۳. چیزی را بیاوری که هم تلخ باشد و هم شیرین.»
پاسخ دختر فقیر
مهربانو با لبخند گفت:
۱. هدیه من صداقت و قلب پاکم است. چیزی که هیچ قیمتی آن را نمیخرد.
۲. چیزی که همه دارند اما دیده نمیشود: “دل”
۳. تلخ و شیرین زندگی: “حقیقت”
گاهی مثل زهر تلخ است، گاهی مثل عسل شیرین.
پادشاه از هوش، صداقت و شخصیت او شگفتزده شد.
پایان خوش
پادشاه گفت:
«دخترم! من از مال فقیر بودنت نمیترسیدم، از اینکه برای پسرم لایق نباشی میترسیدم. اما تو از هزاران شاهزاده باارزشتری.»
و این گونه، پسر پادشاه و مهربانو با رضایت پادشاه ازدواج کردند و سالها با عشق و عدالت حکومت کردند. دهقانی ساده، ملکه شد؛ و عشق، دیوارهای غرور را شکست.
اگر خواستی، میتوانم نسخهٔ صوتی، نسخهٔ کوتاه یوتیوبی، یا نسخهٔ طولانیتر داستان را هم برایت بسازم.
Доступные форматы для скачивания:
Скачать видео mp4
-
Информация по загрузке: