افسانه طالب و زهره به روایت حسین علمباز
Автор: Taraneh Mazandaran
Загружено: 2020-02-25
Просмотров: 8500
حسین علمباز، روای و خواننده در خصوص این منظومه می گوید: طالب آملی شاعر پرآوازه سبک هندی قرن یازدهم است. طالب اهل روستای کرچک آمل و زهره اهل روستای چلاو آمل بود و داستان عشق نافرجام آنها در عهد صفویه اتفاق افتاد.
وی افزود: طالب و زهره اولین و فراگیرترین منظومه روایتی در فرهنگ موسیقیائی مازندران است. این منظومه چون به تمام و کمال، همه حالات، عواطف و احساسات، ویژگیها و صفات انسانها را با خود به همراه دارد، ماندگار شده است.
این پژوهشگر موسیقی مازندران تصریح کرد: البته من علاقهمند بودم شخصیتهای زن داستان چون زهره و یا مادر ناتنی را خوانندگان زن اجرا کنند. اما متاسفانه به دلیل قوانین حاکم بر موسیقی، این امکان مقدور نیست و قطعا این موضوع از زیبایی اثر میکاهد.
ارسلان طیبی لَلِه وا، مسلم فهیمی دوتار، جمشید نیکوزاد دو سر کوتن، پرویز عبداللهی قرنی، حمید زمانی دوتار، سامان نوروزیان کمانچه، مهدی حسنزاده تارباس، محمدرضا هاشمی دف و دایره، لیلا رعیتپرور همخوان، مینا رحمانزاده همخوان و سامان نوروزی به عنوان مدیر فنی، استاد علمباز را در این اجرا همراهی میکنند.
در خصوص منظومه:
طالب شاعر جوان عاشقپیشه، هر از گاهی با نامهای، شعری، پیامی، دیداری، معشوق خود را عشق خود واقف میکند. در دیوان طالب آملی غزلیات پرشوری از این دوران میتوان یافت.
روایت اول:
دکتر فرامرزی در کتاب طالب و زهره یا طالب طالبا داستان این عاشق و معشوق را اینگونه نقل کردهاست: در حدود سال ۱۰۰۵ هجری پسری از اعیان طایفهٔ آمل را به مکتب میسپارند. او با اشتیاق فراوان علوم رایج زمانه را فرامیگیرد. پس از چندی در همان مکتبخانه عاشق دختری به نام زهره میشود که همشاگردیش بود. پس از مدتی بین آن دو مراوده و دوستی برقرار میگردد. از آنجایی که با هم همسایه بودند، طالب هر روز از دیوار خانهاش بالا میرفت و زهره هم به بهانهٔ یافتن چیزی کنار پنجره میآمد و این دو با هم ارتباط برقرار میکردند. از طرفی در مکتبخانه هم وقتی درنبود «ملا قربان» جانشین او «مشهدی علی مردان» ادارهٔ مکتب را به عهده میگرفت، طالب و زهره از فرصت استفاده نموده در کنار هم مینشستند و به این احساس عاشقانه ادامه میدادند. در این دلبستگیها و مراودات بود که طالب گردنبند موروثی مادرش را به یادگار به زهره میدهد.
طولی نکشید که ماجرای عشق آنها برملا شد و زهرهٔ عاقل به طالب هشدار میدهد که تا دیر نشده به خواستگاریاشبیاید؛ چرا که برای او خواستگار دیگری به نام «قادر» پیدا شدهاست، در این بین نامادری طالب بهانه میآورد و میخواهد خواهرزادهاش را به طالب بدهد. این نامادری به بهانهای او را به گالشی میفرستد، بالآخره بعد از کشمکش زیاد طالب به خواستگاری زهره میرود اما قادر راه را بر او میبندد. برادر زهره هم با تبرزین طالب را مجروح میکند. زهره که بعداً متوجه میشود، سخت ناراحت شده و به شکل درویشی درمیآید و از حال طالب خبر میگیرد، بالآخره درمییابد طالب از مرگ نجات یافت.
از طرف دیگر، نامادری زهره هم که مرتب از خواستگار زهره یعنی قادر پول و هدایا میگیرد، برای دور کردن طالب از زهره در ماهی آزادی که طالب برای زهره صید کرد و هدیه آورده بود، داروی بیهوشی ریخته، به دست زهره میدهد. زهره که از این ماجرا بیخبر است این غذا را به طالب میدهد و او هم با خوردن آن بیهوش شده و برای مدتی عقلش را از دست میدهد. طالب که فکر میکرد زهره دانسته دست به چنین کاری زده، او را به بیوفایی وخیانت متهم کرده، با ناراحتی از آمل گریخته، به کاشانمیرود اما زهرهٔ بیقرار هرچه مویه میکند و میگردد او را نمییابد و وقتی میفهمد طالب به شهری دوردست رفتهاست با گردنبندی که از او به یادگار گرفتهاست خود را خفه میکند تا بمیرد که در این کار موفق نمیشود. زهره پس از نجات از مرگ ازدواج میکند.
طالب که به هند رفته و در آنجا به افتخار رسیده در سال ۱۰۳۶ درمیگذرد. وقتی خبر مرگ او به زهره میرسد، از داغ و فراق و مرگ طالب آشفته شده، کنار رودخانهای میرود و از ماهی سراغ طالب را میگیرد؛ چرا که قبلاً چند بار طالب و زهره به آنجا رفته بودند. زهره که در عالم خیال و رؤیا و به یاد دوران گذشته با ماهیان صحبت میکند، دیگر به خانه برنمیگردد و برای همیشه ناپدید میشود.
روایت دوم:
طالب گالشی است زهرهٔ زرنگار، دختر پادشاه، که در یک میدان کشتی عاشقش میشود. زهره اناری را در دستمال میپیچد و به طالب میدد و میگوید آن را باز نکن که اگر چنین کنی دیوانه میشوی. اما طالب دستمال را باز میکند و دیوانه میشود و از همانجا شاعر میشود. عشق و عاشقی طالب و زهره عالمگیر میشود تا اینکه طالب با رقیبی کجخلق به نام «قادر» رو به رو میشود و در نهایت «جونکا» ی قادر را از پای درمیآورد. گاوهای طالب آنقدر زیاد بودند که قابل شمارش نبود. وقتی طالب داروی بیهوشی خورد، پَر آبی را آتش زد و آبی حاضر شد و یکشبه طالب و برادرش را به هندوستان برد و به قدرت الهی طالب بهسرعت زبان هندی را آموخت.
طالب پس از سختیهای فراوان به قدرت الهی دوباره در هندوستان صاحب گاو زیادی میشود. او حدود چهل سال در هند میماند و ریشش بسیار بلند میشد. قلی پس از سالها به دنبال طالب میرود و به او میگوید بیا که ما گرفتار دست حاکم شدهایم و او میخواهد زهره را بگیرد. بالآخره طالب به سمت پامال حرکت میکند ولی وقتی میرسد که شب عروسی زهرهاست. طالب به عروسی میرود و شروع میکند به «لله وازدن». زهره وقتی صدای «لله وا» را میشنود غش میکند. طالب بعداً خوابنما میشود که اگر در چشمهٔ رودبار آبتنی کند دوباره جوان میشود. او هم وارد چشمه میشود و دوباره جوان هجدهساله شده و با زهره ازدواج میکند و چندین سال پادشاه آمل میشود.
Доступные форматы для скачивания:
Скачать видео mp4
-
Информация по загрузке: